Hide Button

موسسه سمی تیپیت موارد را به زبان های ذکر شده دارد

English  |  中文  |  فارسی(Farsi)  |  हिन्दी(Hindi)

Português  |  ਪੰਜਾਬੀ(Punjabi)  |  Român

Русский  |  Español  |  தமிழ்(Tamil)  |  اردو(Urdu)

news

تیپیت دو ماراتون یونان را به اتمام می رساند

این گزارشی است از سمی در عینی که به هندوستان سفر می کند. او دو ماراتون در یونان را به اتمام رساند و نوشته های زیر گزارشی از آن است۔

سلام از سمی (تقریباً فیدیپایدس) تیپیت۔

کل گزارش را بخوانید تا به معنی فیدیپایدس و به واقعه ای که در آخر مسابقه رخ داد پی ببرید۔

اگر نام (فیدیپایدس) را نشنیده اید، او دونده ای بود که پیام پیروزی اتنزی ها را در برابر ایرانی ها در دامنه ماراتون، به اتنز برد. او این مسافت(26 مایل) را دوید و خبر پیروزی را اعلام کرد وهمان جا مرد! وقتی که گروه المپیا برای بار اول آن را ترتیب دادند تصمیم گرفتند که مسابقه دو را که فیدیپایدس دوید را در سال 1896 بگذارند. به دلیل این که پیروزی در دامنه ماراتون قرار گرفت، دو نام ماراتون را گرفت۔

حالا این به من چه ربطی دارد؟ بسیاری از شما می دانید که وقتی به من گفته شد که سرطان دارم تصمیم گرفتم که دو ماراتون را در اتنز بدوم.سی سال پیش من و دوست صمیمی ام کن لیبرگ آرزو داشتیم که دو ماراتون در اتنز را بدویم. کن در تصادف در ماشین مرد و این آرزو برآورده نشده بود. اما، آرزو یمان بعد از اینکه پی بردم که سرطان دارم دوباره زنده شد۔

بزرگترین دختر کن، کیرستا لیبرگ ملتن، خواست که او به جای پدرش با من بدود. کیرستا با نام پدرش و عکس او آمد۔

امروز صبح، شوهر کیرستا، وید، کیرستا و من را همراهی کرد تا سوار به اتوبوس شویم و به استادیوم برویم. (تکس مریض شده و من در حال راهی شدن به استادیوم از دکتری درخواست کرده ام که برای معاینه او به هتل بیاید و او حال بهتر می باشد). بعد از رسیدن به خط شروع به من کمی خوش گذشت. دونده های ماهراز کنیا در حال نرمش بودند و من به طرفشان رفتم که با آنها نرمش کنم. ای کاش که به همراه خود دوربین داشتم تا شما باور کنید۔

greek1مسابقه حدود ساعت نه صبح شروع شد و من به خوبی آن را آغاز کردم. من کیرستا را تا دم استادیوم ندیدم و آن جاست که داستان جالب می شود. من پنج کیلومتر اول را با 8:42 دویدم و این برای من خیلی خوب بود. خسته نبودم. برایم آسان بود. با آن سرعت چهار ساعته تمام می شد و من هم این را می خواستم. تا ده کیلومتر همین سرعت را نگه داشتم. احساس قوی بودن داشتم. بین ده و بیست کیلومتر تعدادی تپه وجود داشت ولی با این حال سرعت و زمان یکنواختی نگه داشتم. سرعتم به 8:50 کم شد. ولی هنوز می توانستم ماراتون را در چهار ساعت به اتمام برسانم۔

تمامی راه بین بیست و سی کیلومتری تپه بود. تپه های بلند، تپه های دراز، تپه های افتزاح! می دانستم که جلوتر از برنامه ریزی ام بودم و می توانستم سرعتم را تا سی و دو کیلومتر کم کنم و هنوز کمتر از چهار ساعت دو را به اتمام برسانم. ده کیلومتر نهایی سراپایینی و یکراست بود. بنابراین، فکر کردم که می توانم ده کیلومتر آخر را طاقت بیاورم. این نقشه من بود. اما، وقتی تپه ها را دویدم، خیلی خسته بودم. چیزی در من باقی نمانده بود. هدفم این بود که خود را به ایستگاه استراحتی که 2.5 کیلومتر بود برسانم. خود را به آنجا رساندم. نوشیدنی خوردم و مسافتی را راه رفتم. وقتی سعی کردم بدوم تمام بدنم به شدت درد می کرد! اول هدفم این بود که یواش بدوم و خود را به ایستگاه استراحتی بعدی که 2.5 کیلومتر است برسانم و آنجا خود را تازه کنم و ادامه به راه بروم۔

اما، بسیار دشوار بود. درد با هر قدم که بر می داشتم بیشتر می شد. تصمیم گرفتم که سعی کنم یک کیلومتر را یواش بدوم و بعد راه بروم. به آنجا که رسیدم، فکر نمی کردم که بتوانم قدمی جلوتر بروم. تصمیم گرفتم که خود را به چراغ قرمز برسانم. به آنجا که رسیدم آنقدر خالی بودم که دیگر فکر نمی کردم بتوانم تکان بخورم. شروع به کمی راه رفتن کردم و کمی یواش دویدن. بعد از مدتی، آنقدر در درد بودم که تصور توانایی راه رفتن را نداشتم۔

ولی من این را برای جلال به خدا و به یادبود دوستم، کن لیبرگ انجام می دادم. می دانستم که نمی توانم دو را به اتمام نرسانم. ولی خیلی سخت بود. یک کیلومتر کمتر راه مانده بود ولی از شدت درد گریه می کردم. می خواستم دست از دویدن بکشم که به یک کناره رسیدیم و آن کوچه به استادیوم می رسید. شرح آن صحنه خیلی سخت است. صدهای صدها نفر در کوچه ایستاده بودند و "آفرین آفرین" فریاد می زدند! من شروع به گریستن نمودم و چشمانم را به خداوند دوختم و قوت در من ایجاد شد. شروع به دویدن یواش نمودم. مردم فریاد می زدند! به استادیوم که رسیدم، صحنه بی نظیر بود. اولین استادیوم المپیک از هزاران هزار نفر که "آفرین آفرین" فریاد می زدند، پر بود۔

greek2پر از درد و احساسات این راه مستقیم تاریخی را که پر از جمعیت در حال تشویق بود را با انگشتانی رو به بهشت و در حال گریه دویدم. من خط نهایی را دویدم و تنها چیزی که می توانستم بگویم این بود که "این کار را کردم. من مسابقه را به پایان رساندم." ولی فوراً گیجی به من دست داد، و مردی که تور دو را نظارت می کرد من را دید و می دانست اتفاقی افتاده. او فوری برایم آب آورد۔

جاناتون ماکریس ، برادر یونانی عزیزی در مسیح، و دوستنش از من فیلمبرداری می کردند. آنها با دوربین فیلمبرداری به طرف من دویدند و نظر من را در مورد این دوی ماراتون پرسیدند. من گفتم، "این دشوارترین کاری بود که تا به حال در عمرم انجام داده ام. به آن تندی که خواستم ندویدم. اما در مسابقه به جایی رسیدم که سرعت برایم مهمترین چیز نبود، بلکه اتمام مسابقه برایم مهم بود۔"

بعد به بالا نگاه کردم و گفتم، "احساس می کنم که الان بیهوش می شوم." آسمان شروع به چرخیدن کرد، و همه چیز برایم تار شد. فوری، گروه امداد به نزدم دویدند و قبل از اینکه بیهوش بشوم مرا گرفتند. چند دقیقه بعد را زیاد به یاد ندارم، به غیر از اینکه مرا روی تخت گذاشتند و به داخل چادر بخش امداد بردند. چندین دکتر مرا معاینه کردند و آزمایش های مختلفی روی من انجام دادند. در بدنم هیچ حس و جانی نداشتم۔

دکترها تصمیم گرفتند که من به بیمارستان فرستاده شوم. در چادر امداد اولیه برای چند ساعتی بودم. کیرستا یک ساعت بعد از من مسابقه را تمام کرد، و جاستین، پسر جانوتان، فوری به سوی او دوید و گفت که من در چادر هستم. او و وید به نزد من آمدند تا ببینند که چه شده است۔

من به بیمارستان منتقل شدم. دکتر در آمبولانس از جانوتان پرسید که من کی هستم و از او در مورد دوندگی ام سوال پرسید. او توانست قصه مرا و مسیح را برای او تعریف کند. به محض اینکه به بیمارستان رسیدم از من چندین آزمایش گرفتند، از جمله آزمایش خون، ای. کی. جی، عکسبرداری و توسط دکتر قلب و دکتر داخلی معاینه شدم. در اطاق انتظار دو مرد پریشان را دیدم که به نظر می آمد از خاورمیانه آمده بودند. در عین صبر، با آنها صحبت کردم. آنها پناهنده از افغانستان بودند و تازگی به اتنز رسیده بودند. آنها در دشواری بودند و توانستم از مسیح برایشان بگویم و آنها را به دوستم جانوتان، که پناهندگان را خدمت می کند معرفی کنم۔

هر دکتری که مرا معاینه کرد از من می پرسید، "آیا این اولین دو ماراتون تو می باشد؟" بعد از اینکه جواب مثبت می دادم، آنها از من می پرسیدند، " و شما چند سالتان می باشد؟" وقتی می گفتم که 61 سالم هست، آنها سریع به زبان یونانی صحبت می کردند۔

مشخصاً، امروز یک مرد دیگری که 60 ساله بود برای بار اول دو ماراتون را نیز دوید. با تفاوت بزرگی که او مرد و من زنده ماندم۔

بالاخره، دکترها مرا از بیمارستان مرخص کردند و من الآن با همسرم، سلامت در هتل می باشم. من حالم خوب شده و شما نگران ما نباشید. ما خوب خواهیم بود. اما، ما "دو آهوی زخمی می باشیم." ما از دعاهای شما ممنونیم. ما فردا به آمستردام پرواز می کنیم و شب را در آنجا می مانیم. و سه شنبه به هندوستان برای خدمت به مدت ده روز می رویم. خواهشاً در دعا باشید که تکس کاملاً از مسیح شفا بگیرد و من نیز قوت بگیرم۔

ما شما را دوست داریم و شکر گزاریم برای وجودتان۔

سمی و تکس